کوری

April 25, 2009 at 11:35 am (Uncategorized)

یکی از زیباترین رمان‌هایی‌ که تا به حال خواندم رمان “کوری” بوده است. داستان این کتاب به یک بیماری عجیب در یک شهر بی نام مربوط میشود که همه مردم را کور می‌کند.تعامل افراد پس از گسترش بیماری دستمایه اصلی‌ داستان این کتاب است. در این کتاب افراد اسم ندارند و با القابی نظیر ” همسر دکتر” یا “دزد ماشین‌” خوانده میشوند. خوزه ساراماگو در سال ۱۹۹۵ این کتاب را به رشته تحریر در آورد و در سال ۱۹۹۷ نسخه‌ انگلیسی‌ آن منتشر شد. در سال ۱۹۹۸ ساراماگو برای نگارش این کتاب جایزه نوبل دریافت کرد. این کتاب برای من خیلی‌ تاثیر گذار بود من تا مدت‌ها پس از خواندن این کتاب همه مردم را کور می‌‌دیدم. خواندن این اثر زیبا رو به همه دوستان توصیه می‌کنم.

Advertisements

Permalink Leave a Comment

چقدر جای خالی بعضی‌ لینک‌ها در بالاترین خالیست

April 23, 2009 at 5:15 pm (Uncategorized)

اگر لینک‌های ارسالی به بالاترین رو تحت نظر بگیرید می بیند که واقعا جایی خالی‌ یه سری از لینک‌ها به شدت احساس میشه. بارها دیدم که دوستان در بالاترین، از آمار کتاب خوانی در ایران گله منداند، با این حال کمتر دیدم کسی‌ کتابی‌ معرفی‌ کنه، یا در مورد کتابی‌ که اخیرا خونده مطلبی بنویسه. فکر کنم ایده بدی نباشه اگر هر از چند گاهی لینک های مرتبط با کتاب ارسال کنیم. البته توی بعضی‌ سایت‌ها کتاب هم معرفی میشه که اون هارو هم میشه لینک کرد، هر چند من فکر می‌کنم اگر خودمون درباره کتابی‌ که که خوندیم بنویسیم بیشتر به دل مینشینه.

درسته با اینکار آمارکتاب خوانی بالا نمیره ولی‌ حداقل میتون به تبادل تجربیات کمک کنه. پس بیاین اگر کتابی‌ دستمونه بعد از خوندنش توی بالاترین معرفیش کنیم، حتا اگر شده در چند خطی!

Permalink Leave a Comment

هیچیمون شبیه بقیه آدم‌ها نیست

April 21, 2009 at 1:40 pm (Uncategorized)

باز هم شل کن سفت کن‌ها شروع شد،دوباره روز از نوع روزی از نوع، لابی بازی  شروع شد واسه انتخاب مربی‌ جدید. جان مادرتن جان پدرتون دیگه بسه داریم خفه میشه از این همه  گند کاری، رقیبان ما دارن تمرین میکنن ما هم داریم همدیگرو…

آقای مسوول این بار بیا و به جایی لابی بازی، یه مربی درست حسابی‌ انتخاب کن، دیگه به اینجامون رسیده!

ما امثال دایئ و مایلی کهن نمیخوایم ، به خدا سنجش  نظر مردم کار سختی نیست فقط کافیه عکس العمل  مردم رو ببینی‌. وقتی‌ مایلی کهن انتخاب شد اه از نهاد مردم بلند شد، خودت هم میدونی‌ چی‌ میگم، این بابا اصلا…

این آقا در کسوت مربی تیم ملی‌ هر چی‌ خواسته گفته حال دوباره بیانیه داده، خیلی‌ خوش چوسه، جلو باد هم وای میسته.  نمیگم افشین قطبی رو انتخاب کنید، ولی‌ تو رو خدا طرز حرف زدن افشین رو با این بابا مقیسه کن، واقعا این فرد نماینده ماست، تو خودت به بچت اجازه میدی با دیگران اینطور هر بزنه. بقیه کشور‌ها رو ببین چطور مربی انتخاب می‌کنن، ملاکشن چیه. به خدا هیچی‌ مون شبیه بقیه آدم‌ها نیست

Permalink Leave a Comment

فیلیپس ابر مرد افسانه ایی هلند

April 15, 2009 at 7:34 pm (Uncategorized)

فریتز فیلیپس در سال ۱۹۰۵ در شهر آیندهوون هلند به دنیا آمد و دقیقا ۱۰۰ سال بعد در سال ۲۰۰۵ دیده از جهان فروبست. وی لیسانس مهندسی مکانیک از دانشگاه دلفت هلند داشت و شرکت فیلیپس را قبل از جنگ جهانی‌ اول تاسیس کرد. او به دلیل یهودی بودن مجبور به ترک هلند و مهاجرت به انگلستان شد ولی خیلی زود به هلند بازگشت. فیلیپس به دلیل نجات جان ۳۸۲ یهودی در جنگ جهانی‌ دوم جایزه Yad Vashem را از اسرائیل دریافت کرد. وی از طرفداران سرسخت تیم پی اس وی آیندهوون بود و حتی در سن 100 سالگی هم به تماشای بازی های این تیم می رفت و به جای نشستن در جایگاه، در میان مردم می نشست. در استادیم فیلیپس شهر آیندهوون هلند یک صندلی ( بخش دی، ردیف ۲۲، صندلی‌ شماره ۴۳) که وی همیشه روی آن می نشسته به افتخار آقای فیلیپس همیشه خالی‌ است.

منبع:

http://en.wikipedia.org/wiki/Frits_Philips

frits_philips

Permalink Leave a Comment

نبرد هالیوود با کلیسا

April 14, 2009 at 1:10 pm (Uncategorized)

فیلم رمز داوینچی‌ را می‌توان اولین اعلام جنگ هالیوود به کلیسا دانست.با وجود تحريم «رمز داوينچي» از سوي كليساي كاتوليك، اين فيلم در سراسر جهان با فروش خوبي روبه‌رو شد.

پس از موفقیت رمز داوینچی‌، هالیوود درصدد ساختن فیلم دیگری به نام فرشتگان و شیاطین است. این فیلم نیز از روی کتابی‌ به همین نام از دن براون (نویسنده رمز داوینچی‌) ساخته میشود.

از حالا کلیسا شمشیر خود را برای مبارزه با این کتاب از رو بسته است. هر چند که خود دن براون گفته که این کتابش نیز فقط قصه است نه واقعیت، ولی‌ این مساله چیزی از خشم کلیسا کم نکرده است. این فیلم قرار است ۱۵ می‌‌سال ۲۰۰۹ به روی پرده سینما برود.

من الان در حال خواندن کتاب  فرشتگان و شیاطین هستم بسیار داستان پر کششی دارد. به نظرم کلیسا نباید به این گونه فعالیت‌ها حساسیت نشان دهد.

داستان این کتاب به قتل مرموز یک دانشمند در یک مرکز تحقیقاتی‌ میپردازد که باز هم سرو کله پروفسور لنگدن برای حل راز این قتل پیدا میشود که پای واتیکن نیز وسط میاید !

نکته جالب توجه آنکه علی‌ رغم شهرت دن براون، این نویسنده فقط ۵ کتاب دارد! و بسیار در واتیکان منفور است.

هر چند در ایران برخی‌ او را ضدمسیح مینامند، ولی‌ منفکر می‌کنم او زده کلیسا است نه ضد مسیح. در پست بعدی به تفاوت این دو خواهم پرداختangels-and-demons-dan-brown

Permalink 2 Comments

بچگی ما کجا و بچگی بچه‌های الان کجا….

April 10, 2009 at 11:16 am (Uncategorized)

بچه‌های الان رو با بچگی‌‌های خودم مقایسه می‌کنم بغضم میگیره.

اون موقع‌ها تمام دل خوشی‌ ما ” یه توپ دو لایه فوتبال بود و چند تا بچه محل” بعضی‌ وقت‌ها هم “تیله بازی‌” ، ” تشتک بازی ‌”، “خر پلیس” و ” دریب تو گل”. توی خونه هم دلمون خوش بود به یه تلویزیون ۱۴ اینچ سیاه سفید که گاهی یه چیزایی نشون می داد !

دور ور عصر که میشد تند تند میرفتم پیش مادرم، که همیشه تو آشپزخونه گوشه حیاط بود، ازش ساعت می پرسیدم. طفلی ساعت مچی نداشت، من هم بلد نبودم از رو ساعت دیواری ساعت رو بخونم، به همین خاطر جای عقربه ها رو روی صفحه ساعت از حفظ می‌کردم و به مادرم می‌گفتم اونم بهم میگفت ساعت چنده.

از ساعت چهارونیم میرفتم جلو تلویزیون منتظر میشدم تا سرود جمهوری اسلامی و قرآن تموم بشه و من برنامه کودک ببینم. آخ که چقدر دلم واسه اون آرم برنامه کودک تنگ شده، وقتی اون بچه میومد رو صفحه تلویزیون، منم دستم رو میگرفتم پشتم و از این وره اتاق میرفتم اون وره اتاق با دهنم آهنگ شو میزدم ” بگ بگ بگ بگ بگ…”. البته گاهی هم قطع شدن برق عیش کوچیک ما رو بهم میزد و مجبور بودیم ۲ ساعت زیر نور چراغ گازی سماغ بمکیم.

یاد اون روزها بخیر…   با تمام سختی ها و مشکلاتش…  جنگ و جنس کوپنی…..   اتوبوس های 2 طبقه و بلیط 5 زاری……

cartooon

Permalink 2 Comments

قصه ننه جون من و افسانه جومونگ !

April 8, 2009 at 4:58 pm (Uncategorized)

مثله همیشه که رفته بودم به مادر بزرگم سر بزنم و یه حالی ازش بپرسم دیدم یه کمی پکره. بهش گفتم: ننه جون چی شده؟ مریضی؟ جاییت درد می کنه؟ بهم گفت: ای بابا مریضی که همیشه هست ولی نمی دونم چرا این جومونگ همش تو دردسره !

تازه فهمیدم که پکر بودنش به خاطر جومونگه. بهش گفتم مگه شما هم جونگ نگاه میکنین؟ اخمی بهم کرد و گفت مگه من چمه؟ خلاصه، برا اینکه از اون حال و حوا درش بیارم بهش گفتم که ننه جون ناراحت نباش من DVD سریالو تو کامپوترم ریختم تازه سانسور نشده هم هست ! می خای بیارم برات نگا کنی؟ یه هو دیدم سگرمه هاش رفت تو هم و بهم گفت: ما که کامپیوتر نداریم ، تازه سواد خوندن هم ندارم چطور می تونم نگا کنم؟

بعد انگار که یه چیزی به ذهتش رسیده باشه گفت: ولی عیب نداره آخر هفته میام خونتون نگا کنم و تو زیرنویساشو برام توضیح بده.

ننه جونم همینجور که داشت واسم چای میریخت با لحن شیطنت آمیزی گفت: حالا ببینم زیاد سانسور داره؟ منم گفتم: ‌ای همچین بگی‌ نگی‌. ننه جون هم یه ابرو بالا انداخت و رفت تو آشپزخونه.

حالا قراره جمعه بیاد خونمون.

Permalink Leave a Comment

تقدیم به عبدالله نوری…

April 8, 2009 at 11:04 am (Uncategorized)

امشب هوای آمدنت ابریست

ای کاش باران نگیرد

Permalink 1 Comment

واقعا همه چیمون به همه چیمون میاد

April 6, 2009 at 2:47 pm (Uncategorized)

الان چند روزه که ۷۰ میلیون آدم شدن مسخره یه گروه چند نفره، که چی‌ ، میخوان مربی‌ تیم ملی انتخاب کنن.

یه روز علی‌، یه روز اصغر، یه روز کبرا یه روز هم صغرا به عنوان مربی‌ معرفی‌ میشن!

بابا احساس ۷۰ میلیون آدم که بازیچه دست شما نیست که، بس کنید. بشینید واسه یه بار هم که شده مثل بقیه جاها درستو حسابی‌ از رو عقل و منطق یکی‌ رو انتخاب کنید تمومشه بره.

بخدا با این لابی بازی‌‌ها نه تیم ملی به جام جهانی‌ میره نه فوتبال ما به جایی میرسه.

تورو خدا بس کنید

Permalink Leave a Comment

فرق بین آنهایی که از ایران رفته اند و آنهایی که در ایران مانده اند

April 5, 2009 at 6:06 pm (Uncategorized)

آنهایی که رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آنهایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.
آنهایی که مانده اند هر روزنهیکروز در میان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از آنهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.
آنهایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند که حالا که از جریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند آنها باید تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.
آنهایی که مانده اند منتظرند که آنهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید آنهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند.
آنهایی که رفته اند همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند.
آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل می شنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتاب های آشپ‍زی عکسشان هست.
آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شا پ میروند .خرید میروندبا هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که آن گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.
آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و اینها را که توی این جهنم گیر افتاده اند را فراموش کرده اند.

آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچکدام از آن مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.
آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد یکبار هم که شده بروندیک مغازه ای که از سر تا ته اش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.
آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره پ‍لیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که پ‍لیس با باتوم، خارجیها را هل میدهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودندحداقل کشور خودشان بود. حداقل احساس نمی کردند طفیلی هستند.
آنهایی که مانده اند همانطور که زنیکه های گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند
آنهایی که رفته اند همانطور می نشینند پ‍شت پ‍نجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و آیا اصلا کار گیرشان میاید؟
آنهایی که مانده اند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میایند جای آنها را سر کار اشغال می کنند و انها از کار بیکار می شوند.
آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند.
آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند آن طرف حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم آنوری ها را خط می زنند.

آنهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند. ربطی بهشان ندارد خبر کشور هایی که تویش هستند
آنهایی که مانده اند در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می شوند.
آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند.
آنهایی که مانده اند می خواهند بروند.
آنهایی که رفته اندبه کشورشان با حسرت فکر می کنند.
آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند.
اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند
آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند.
کاش جهان اینقدر با ماها نا مهربان نبود.

Permalink 20 Comments

Next page »