قصه ننه جون من و افسانه جومونگ !

April 8, 2009 at 4:58 pm (Uncategorized)

مثله همیشه که رفته بودم به مادر بزرگم سر بزنم و یه حالی ازش بپرسم دیدم یه کمی پکره. بهش گفتم: ننه جون چی شده؟ مریضی؟ جاییت درد می کنه؟ بهم گفت: ای بابا مریضی که همیشه هست ولی نمی دونم چرا این جومونگ همش تو دردسره !

تازه فهمیدم که پکر بودنش به خاطر جومونگه. بهش گفتم مگه شما هم جونگ نگاه میکنین؟ اخمی بهم کرد و گفت مگه من چمه؟ خلاصه، برا اینکه از اون حال و حوا درش بیارم بهش گفتم که ننه جون ناراحت نباش من DVD سریالو تو کامپوترم ریختم تازه سانسور نشده هم هست ! می خای بیارم برات نگا کنی؟ یه هو دیدم سگرمه هاش رفت تو هم و بهم گفت: ما که کامپیوتر نداریم ، تازه سواد خوندن هم ندارم چطور می تونم نگا کنم؟

بعد انگار که یه چیزی به ذهتش رسیده باشه گفت: ولی عیب نداره آخر هفته میام خونتون نگا کنم و تو زیرنویساشو برام توضیح بده.

ننه جونم همینجور که داشت واسم چای میریخت با لحن شیطنت آمیزی گفت: حالا ببینم زیاد سانسور داره؟ منم گفتم: ‌ای همچین بگی‌ نگی‌. ننه جون هم یه ابرو بالا انداخت و رفت تو آشپزخونه.

حالا قراره جمعه بیاد خونمون.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: